.:چه زيباست نوشتن وقتي ميداني او ميخواند:.

.: چه زيباست سرودن وقتي ميداني او ميشنود ... و چه زيباست جنون وقتي ميداني او ميبيند:.

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید:
نویسنده رضا - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸
 

 می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

 “ از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه: “ اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.” خداوند لبخند زد: “ فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.” کودک ادامه داد:‌“ من چطور می‌توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها را نمی‌دانم

.”

فرشته تو زیباترین و شیرین‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.” کودک با ناراحتی گفت: “ وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟” اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: “ فرشته‌ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.” کودک سرش را برگرداند و پرسید: “ شنیده‌ام که در زمین انسان‌های بدی هم زندگی می‌کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟” - فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد. حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: “ اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.” خداوند لبخند زد و گفت: “ فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت. گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.” در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید: “ خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگو.” خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “ نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی می‌توانی او را مادر صدا کنی.


 
comment نظرات ()
 
میدونی چرا ؟
نویسنده رضا - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸
 

 خیلی وقت بود که نوشتن برام مشکل شده و یا بهتر بگم یادم رفته ، زندگی یا گذشتن هر ثانیه ای از گذر عمر شده مشکل ، راستی کسی پیدا میشه که با کلمه مشکل بیگانه و نا آشنا باشه ؟

هر کاری رو میخواهی شروع کنی هی مشکل و هی دردسر

بعد از گذشت این همه سال ، فکرهایی که میکردیم و خیالهایی که داشتیم هنوز انگار در اول راهیم ، راهی که مشکل داشت ولی سهل مینمود ولی حال مشکل خود راه نیست که میترساند و خسته مینماید مسافتش برایمان هنوز مشخص نیست .

نمی دونم حرفها بزرگ میشن یا مشکلها بزرگش میکنن ؟ راستی هر حرفی واسه آدم بر میخوره ! میدونی چرا ؟

به نظر من که فقط از خستگی هستش ! خستگی از حرف همیشگی بنام مشکل !َ

فقط می خواهم  به همه آدمهای روی زمین و به همه کسانی که به نوعی دارن در خونه به نام کشیدن مسئولیت بر روی دوش

با سرنوشت خیلی از آدمها بازی می کنن بگویم تا کی ؟

واقعا زندگی مشکل هست ؟ یا ما انسانها مشکلش کردیم ؟


 
comment نظرات ()
 
باید صبر کنی یا فراموش
نویسنده رضا - ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸
 

صبر کردن دردناک است ، و فراموش کردن دردناکتر ، ولی از این دو دردناک تر این است

که ندانی باید صبر کنی یا فراموش . . .


 
comment نظرات ()
 
خدایا دوستت دارم
نویسنده رضا - ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸
 

پروردگارا

کمکم کن

کمکم کن که بتوانم پنچره ی دلم راروبه حقیقت بگشایم

خدایا

یاریم کن که مرغ خسته دلم راکهدیری است دراین قفس زندانی است

دراسمان آبی عشق توپروازدهم

خدایا

پروردگارا

یاریم کن که شوق پروازراهمیشه درخود زنده نگهدارم

خدایا

توخود می دانی که بدترین دردبرای یک انسان

دورماندن ازحقیقت خویشتن

ورهاشدن

پس توای کردگار بی همتا

مرا یاری کن که به حقیقت انسان بودن پی ببرم

تابتوانم روزبه روزبه تو که سر چشمه تمام

حقیقت هایی نزدیک ونزدیکتر شوم

خدایا

همیشه گفته ام که تورادوست دارم

حالا هم باتمام وجود فریاد می زنم

خدایا دوستت دارم...دوستت دارم

دوستت دارم


 
comment نظرات ()
 
دیگر این دل آن دل نیست
نویسنده رضا - ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸
 

دیگر این دل آن دلی نیست که در آرزوی یک یار با وفا باشد ،
 
 این دل از بی وفایی خود نیز بی وفا شده است...
 
دیگر این دل آن دلی نیست که در انتظار یک همزبان و همیار باشد ،
 
این دل از تنهایی خرد خرد شده است...
 
دیگر این دل آن دلی نیست که کسی را دوست داشته باشد ،
 
این دل از شکست و بی محبتی بی احساس شده است...
 
دیگر این دل آن دلی نیست که در تب و تاب یک لحظه عاشق شدن باشد
 
بی قرار باشد ، چشم انتظار باشد

این دل از انتظار خسته شده است...
 
دیگر این دل آن دل سرخ و با احساس نیست

این دل احساساتش همه سوخته شده است...
 
دیگر این دل آن دل پر غرور نیست

این دل غرورش شکسته شده است...
 
دیگر این دل هیچ همدل و عشقی را ندارد

آری این دل اینک تنهای تنها شده است...


 
comment نظرات ()
 
خدایا دوستت دارم ....
نویسنده رضا - ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می

توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر

بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.

اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را

بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی

خبر از آن که خدا با من و در من بود.

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می

خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت

ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ

کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است.. با

شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو

پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان

هایم زیر آوار بلا شکست.. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا

پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم

و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم

گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا

را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آنچه را لازم داشتم از

خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی

شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در

ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با

خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا

ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا

کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی

لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای

که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه

می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز

سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان

کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو

کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم

و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم.

هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از

همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود.

گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن

که برخیزم.

خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی... از کسانی کمک خواستی که محتاج

تر از هر کسی به کمک بودند.

گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه

هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی

همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم

را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و

به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.

گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه

در کنار تو هستم.

گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.

گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از

عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر

نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو

نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش

مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور،

آرامش و بی نیاز از هر چیز.



 
comment نظرات ()
 
سایت جدید
نویسنده رضا - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
 

http://www.freesoft.bdl.ir/

دیگه دارم رو این سایت کار میکنم


 
comment نظرات ()
 
یاد تو ....
نویسنده رضا - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧
 

گفتی از یاد تو میرم

نه عزیزم مگه میشه

به جا چشمام قلبم با توست تا همیشه

فاصله بین من و تو

تا کجا دنباله داره

قسمت این بود که جدا بمونیم از هم تا همیشه

روز موعود مطمعا باش

که زیاد هم دور نیست

من کنار تو تو مال منی تا همیشه

نمیدونم که کجا و با که هستی

نمیخوامم که بدونم

با تو من خونه ای ساختم

توی قلبم تاهمیشه

مگه تو نخواستی قول من و تو بمونه پابرجا

من که موندم ولی از تو خبری پیدا نمیشه

یه روزی یه وقت یه جایی

چشم من میوفته تو چشمای تو

اما اون همون خیاله که با من هست تا همیشه

نمیخوام که نا امیدی بشینه تو قلب خستم

چه دیدی خدا رو شاید

بشی مال من تا همیشه

روز موعود مطمعا باش

که زیاد هم دور نیست

من کنار تو تو مال منی تا همیشه


 
comment نظرات ()
 
دوست داشتن ...
نویسنده رضا - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧
 

چرا به من می گویند ،دوستش نداشته باشم مگر دوست داشتن جرم است ؟ من نمی فهمم که چرا دوست داشتنش مرا به گناه خواهد کشاند من گناه نمیکنم من گناه را دوست ندارم ولی او را چرا... من او را فرا موش نمیکنم ولی گناهش راچرا ... من دوستش دارم و اور ا فراموش نمیکنم  ولی گاهی گریز باید کرد و گاهی نمی شود گریخت  وآن لحظه که نمیتوانی از آن بگریزی همان لحظه ای است که من از آن می ترسم ولی آن را تجربه کردم تجربه ای که خدایم ببخشاید و عشق واسطه شود تا بخشیده شوم


 
comment نظرات ()
 
نامه ای برای تو...
نویسنده رضا - ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧
 

نیمه شب است ....

خواب  بر بیداری مغلوب  ... و دوباره یاد تو بر همه ی افکارم غالب گشته.فکر تو که همیشه با آمدنش

اشک را همراه دارد.

عزیز ترینم ، تا سر حد یک انفجار نا بهنگام ناراحتم

میدانم که تا روز دیدارت باید چندین بهار دیگر را سپری کنم.

میدانم که شاید سرنوشت ما آنطور که میخواهیم نباشد.

اینها را – و خیلی چیز های دیگر را – میدانم. ولی احساس میکنم شیون مدام شبانه ی من بالاخره آنچه

را که میخواهم به من میدهد.

احساس میکنم آسمان هم میخواهد در اندوهم با من شریک شود. او هم ابر های سیاهش را برای یاری

ام در دل خود گسترانیده . ابر ها هم میخواهند با من هم گریه شوند.

آسمان میگرید و بادها شیون کنان فریاد میکشند:بریز...!ای آسمان اشک بریز..

گویی آنها هم عظمت غم و اندوه قلبم را درک کرده اند.

و این گناه من نیست.گناه تو هم نیست.خودم هم نمیدانم باید چه کسی را مقصر کنم.شاید هم

سرنوشت!!!

در چنین  روزهایی من نمیتوانم با این کلمات اندکی از غم واندوهم را کم کنم ولی فقط میتوانم بگویم :

به امید روزیکه نزدیکی دلها و دست ها و دیده ها فکر نامه را از سر هایمان بیرون کند.

تا کدامین پنجه بگشاید قبای صبح آن دیدار       

عشق من تا نامه ای دیگر خداحافظ"


 
comment نظرات ()
 
چشم انتظار بودم ...
نویسنده رضا - ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧
 

مایلم روزی که میمیرم مرا در تابوت  سیاهی بگذارند تا همه بدانند در تاریکی به سر میبردم

دستهایم را بیرون  از تابوت بگذارید تا همه بدانند دست خالی از دنیا رفته ام 

عکس های عزیزم را بالای سرم بگذارید تا همه بدانند به انچه میخواستم برسم  نرسیدم

                          چشم هایم را باز بگذارید که همه بدانند چشم انتظار بودم

و تکه یخی بالای سرم بگذارید که به جای مادرم وقت غروب برایم اشک بریزد

                             روی سنگ قبرم چیزی ننویسید که همه فراموش کنند

.

.

.


 
comment نظرات ()
 
دلتنـــــگی منی...
نویسنده رضا - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧
 

میـــــــدانم این روزهـــا پر از دلتنـــــگی منی!

خودخـــــواهی نمیــــکنم بـــــاور کـــن مـــن از تو لبریزتر از دلتنـــگی ام
 
و تنـــها امیـــد دســـت های تنـــهای مـــــــــن ،نفســهای گـــرم تـــوست
 
که مــــرا گرم میکند
 
و مـــن ایــنجا ، فقـــط شــعر میـــخوانم تـــا تــو بیــــایی و مــن هـــــم

وصــال را تصـــور کنم...
 
اینـــجا ، شـــب ها هنـــوز هــم بــا خـــاطره ندیـــدنت خوابــم را بهبود میدهم

وچـــــشم به راه تــــــو هستــــم تا وقتـــی می آیـــــی
 
گـــل هـــای سرنــکشیده در قلـــبم را بپـــایت پرپر کـــنم

و منتــظرم

تا صبـــحی بــیاید تــو را ببـــینم و دســـتان زخمی از تنــهاییت را
 
با بوســه هایم مـــداوا کنــــم.
 
بـــاور کــــنی یا  نه دیـــگر چه فرق میــــکند؟
 
مـــن تنــها مــسافر جامـــانده از زمانـــم تا اینجا بمــانم و تورا بــــه
 
بهشتی بی غصه بدرقــــه کنم.

میــــــدانم تا تو هستـــی سراچه کوچه دلم غرق نوری عجیب میشود
 
و من کنار تو خواهـــــم مـــــاند و تاهمیشه ستـــاره ها را
 
بیــــــــــــــــــدار خواهــــــــم کرد.


 
comment نظرات ()
 
دورم از تو امشب...
نویسنده رضا - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧
 

وقتی هستی نیستم , وقتی نیستی هستم , وقتی هستم نیستی, وقتی نیستم تو نیستی

هستی ای همه ی نیست شده ی هستی من, هستی من نیست می شود وقتی

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته ست ، گر در آن دوست نباشد همه درها بسته است

من از نازت خریدارم نهایت قیمتش جانم ، تو هم ای نازنین یارم به لبخندی بکن شادم

به تو سپرده بودمش، به هزار و یک امید و امروز برای هزار و یکمین بار دلمو میبرم تا شکستگیشو گچ

بگیرم

شوق دیدار تو را قاصد بیراه چه داند ؟

آنقدر شوق تو دارم که خدا می داند

تصور کن شلوار بچه 3 ساله رو پوشیدی, حس میکنی چقدر تنگه, دلم برات همون قدر تنگ شده

آدما نمیتونن تغییر نکنن ، رابطه ها نمیتونن عوض نشن ، دنیا نمیتونه ثابت بمونه ، ولی یه دوست میتونه تا

ابد یه دوست باشه

دوستان را یاد کردن عار نیست ، یک اس ام اس کمتر از دیدار نیست . دوستان را دوستی کن در حیات ،

بعد مردن دوستی در کار نیست

اگه چشمم تو رو خواست قول میدم چشممو ببندم، اگه زبونم تو رو خواست قول میدم گازش بگیرم ، اما

اگه دلم تو رو خواست چه کار کنم.؟؟

دوست داشتن بهترین شکل مالکیت است و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن

می دونی چرا رنگ غروب سرخه ؟ جون خورشید وقتی می بینه من و تو همدیگرو دوست داریم اتیش می

گیره....

در گلستان خیالم ندهد هیچ گلی بوی تورا... تو گل ناز منی از دور می بوسم تورا...

هیچ وقت نذار هر رهگذری که رد میشه رو دلت یادگاری بنویسه چون بعدا پاک کردنش خیلی سخته

غرور هدیه شیطان است و عشق هدیه خداوند، و ما هدیه شیطان را بهم می دهیم ولی هدیه خداوند را

از یکدیگر پنهان می کنیم

آرزو دارم شبی عاشق شوی .آرزو دارم بفهمی درد را .تلخی برخوردهای سرد را .می رسد روزی که بی

من سر کنی .می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی ...

کوههای عظیم پر از چشمه اند و قلبهای بزرگ پر از اشک

همیشه واسه گلی خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسید یادش باشه ریشه اش کجاست

هنوز در پی جراح زبردستی می گردم که سرنوشت مرا با تو پیوند بزند

خواستم در مصرف عقل صرفه جویی کنم عاشق شدم

ما جدا افتادگان را هیچ کس غمخوار نیست جان فدای دوست کردن پیش ما دشوار نیست

دکتر شریعتی گفتن:" استاد! سیگار طول زندگی آدمو کوتاه میکنه" در جواب گفت :" من به عرض زندگی

فکر می کنم

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
زندگی....بی.....
نویسنده رضا - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧
 

دگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی.

زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چوگل، که بنوشی اش چوشهد.

زندگی، بغض فـروخورده نیست.

زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست.

زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است.

زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است.

زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ.

زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است.

زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست.

زندگی، شـــوق وصال یار است.

زندگی، لحظه دیدار به هنگامــــــه یاس.

زندگی، تکیه زدن بر یــار است.

زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است.

زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است.

زندگی، قطعه ســـرودی زیباست که چکاوک خواند که به وجدت آرد به ســــرشاخه امید و رجا.

زندگی، راز فـروزندگی خورشید است.

زندگی، اوج درخشندگــــــی مهتــاب است.

زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است.

زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است.

زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است.

زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است.

به، چقدر شیـــرین است.

زندگی، خاطــــره یک شب خوش، زیـــر نور مهتاب، روی یک نیمکت چـــوبی سبـــز، ثبت در سینـــه است.

زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه.

زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است.

زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق.

زندگی گاه شده است که برد بیراهم.

زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد


 
comment نظرات ()
 
کلامی از دکتر شریعتی
نویسنده رضا - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧
 

خدایا!
مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عظیم را به جانم ریز.

خدایا!
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت.

خدایا!
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.

خدایا!
اتش مقدس شک را چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که بر من نقش کرده اندبسوزد و انگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند.

خدایا!
به هرکی دوست میداری بیاموز که عشق اززندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است !

خدایا!
خدایا تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو بر می دارم آنها که باید مرا یاری کنند سد راهم می شوند، آنها که باید بنوازند سیلی می زنند،  آنها که باید در مقابل دشمن پشتیبانمان باشند پیش از دشمن حمله میکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوی تو از هر تکیه گاهی جز تو بی بهره باشم.


 
comment نظرات ()
 
اگه میخوای منو یه ذره هم که شده بشناسی بخون ...
نویسنده رضا - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧
 

میخوام از اولش بگم از وقتی که به دنیا اومدم  توی یه شب بارونی داشت آسمون رعد و برق میزد یه

روز استثنایی،انگار همه خبر داشتن من دارم میام!!! اما نه چرا دروغ  توی یه شب معمولی خدا توی فصل

رزد چشمم برای اولین بار به این دنیا افتاد. ولی واقعا ساعت به دنیا اومدنم خاص بود!

موقع اذان به دنیا اومدم!

هیچی دیگه بزرگ شدم تو یه خانواده کوچولو که یه بچه تنها دلخوشی اونا شده بود تا زنده باشن و نفس

بکشن.  بابام از وقتی که خروسا هم خواب بودن میرفتن سر کار وقتی هم که جغدا پامیشدن بر میگشتن

خونه! آخرشم العان خودشو رو مقصر میدونن که وقتی که من اولین قدم هام رو بر

میداشتم اتاقمون یا بهتر بگم خونمون انقدر کوچیک بوده که من نمیتونستم راه برم میخوردم به دیوار و

میفتادم زمین

همین طوری بزرگ شدم با این فرق که دیگه میفهمیدم تو خونه جا نیست پس نباید راه برم بخورم به در و

دیوار!باید اندازه قدمهام رو بفهمم بیشتر از حد قدم بر ندارم

از همون بچگیم از همه فراری بودم نمیدونم چرا اما از همه فراری بودم همیشه موقع مدرسه هم یه

گوشه حیاط به بازی بچه ها نگاه میکردم و لذت میبردم هیچ وقت اینو واقعا میگم هیچوقت با هیچ کسی

بازی نکردم! این از بچه بودنم که هیچوقت بچه گی نکردم! نمیخوام زیاد کشش بدم آخه زندگیم خیلی

طولانیه حرفام خیلی طولانیه اما یه زندگی معمولی همیشه از همه فراری بودم هیچ وقت کسی

نیومد تا منو بشناسه، بفهمه من کیم آخه تو این دنیا به این بزرگی! میدونم آخرشم یه گوشه از این دنیا زیر

آسمون خدا بدون این که کسی منو بشناسه میرم

هیچوقت از این دنیا از آدماش با این همه مشکلی که داشتم بدم نیومد همیشه عاشقانه آسمون رو زمین

رو هر چی موجود بود تو این دنیا رو دوست داشتم اما هیچ وقت یه چیز رو نفهمیدم چرا بقیه با این همه

چیزایی که دارن بازم از خدا ناراضین؟! وقتی میرم تو خیابون وقتی به آدما نگاه میکنم واقعا دلیل کاراشون

رو نمیفهمم! مخصوصا دلیل کارای هم سن و سالای خودم! به ماشینیشون به تیپاشون به خونه هاشون و

به کاراشون نگاه میکنم اما هیچ وقت نفهمیدم چرا من دوست ندارم مثل اونا باشم شاید غیر عادیم اما با

این تنهاییهام با این مشکلات بازم حس میکنم خیلی از اونا خوشبخت ترم! از هیچ کدوم بدم نمیاد اما دلم

براشون میسوزه هیچ وقت معنی واقعی این دنیا رو نمیفهمن

 

  


 
comment نظرات ()
 
دعایت میکنم امشب...
نویسنده رضا - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧
 

دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را در انحصار قطره های اشک نبینم و تو برایم دعا کن ابر

چشم هایم همیشه برای تو ببارد

دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم

دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد همیشه از حرارت عشق گرم باشد

و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم

من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند

برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند

من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند و بدان در آسمان زندگیم تو تنها

خورشیدی

پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب


 
comment نظرات ()
 
افسوس ....
نویسنده رضا - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٧
 

افسوس که نه من گفتم و نه تو پرسیدی

افسوس که نه من دانستم و نه تو خواستی که بدانم

ای کاش برای یک نفس

تنها برای یک نفس

به حرف دلم گوش می کردی

شاید

شاید حرف دلم تو را خوشایند می آمد

می خواهم تازه شوم . همه چیز را تازه می خواهم . خانه تازه  لباس تازه  نگاه تازه  تفکر تازه 

رفیق تازه ... دلتنگی تازه اما هیچ چیز تازه نیست . همه چیزکهنه است . همه چیز تکراریست 

هیچ چیز هم تازه نمی شود . نه رفیق  نه نگاه  نه تفکر  نه لباس و نه خانه . حتی دلتنگی ها هم

دیگر تازه نمی شود . شاید باید مرگ را تجربه کنم. شاید مرگ تازه باشد . اما مرگ هم

تکراریست . این را خوب می دانم ... افسوس !


 
comment نظرات ()
 
فریاد تنهای ....
نویسنده رضا - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٧
 

اینجا من هستم؛ سکوتی محض

سکوتی شکسته و درهم بخاطر هر روز ندیدن تو

اینجا من هستم ؛ تهی از زندگی و روزمره‌گی

خالی‌تر از همیشه؛ با کلافی درهم و پیچ در پیچ

معنی سکوتم را با چشمانم برایت بارها فرستاده‌ام

اینجا من هستم با آوازی که هرگز نشنیدی

من هستم و سازی مبهم

اینجا من مانده ام تنها در پس اندوه صدای کهنه سازم

من هستم و گلی پرپر شده از عشقی کور

من هستم و یکرنگی شکسته‌ام

اینجا در شهری دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که میایی

در شهری خاک گرفته و غروبی تنگ

که سینه‌ام را هر آن می‌درد

اینجا من مانده‌ام و سرمایی که استخوانم را داغان کرده است

من هستم سیمایی شکسته‌تر از همیشه

اینجا من هستم و خیال همیشگی چشمان مشکی تو


 
comment نظرات ()
 
همیشگی من ...
نویسنده رضا - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
 
همیشه دوستت دارم ای سر چشمه ی محبت ای عشق واقعی چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی تو هوای دلم را با طراوت کردی زمانی که به ید تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه زیبا نبود به امید..
 
comment نظرات ()
 
هواست کجاست....
نویسنده رضا - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧
 

نگران نباش من آنقدر امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام

که دیگر هیچ وعده ی بی سرانجامی خواب و خیال آرزویم را آشفته نمی کند!

حالا یاد گرفته ام

که فراموشی دوای درد همه ی نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست.

یاد گرفته ام

که از هیچ لبخندی خیال دوست داشتن به سرم نزند ...

یاد گرفته ام

که بشنوم: تا فردا ...

و به روی خودم نیاورم که فرداها هیچ وقت نمی آیند

 


 
comment نظرات ()
 
یا تو چه بگویم ..نمیدانم
نویسنده رضا - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧
 

نمی توانم بنویسم باور می کنی، اینها شعر نیست، یادداشت هم نیست،

اصلا هیچ چیز نیست، به قول خودم اینها از سر عاشقی است. فقط همین.

ای کاش به غیر از نوشتن کار دیگری هم بلد بودم که آنگونه همه آنچه درون

دلم می گذرد یا حتی نیمی از آن یا شاید ذره ای از آن را بروز دهم.

ای کاش می دانستی چقدر سخت است. چقدر دشوار است، هر شب بی

آنکه تو در کنارم باشی با یادت بنشینم و ترا زمزمه کنم و برایت بنویسم.

ای کاش بودی تا ببینی. چقدر در التهابم. نیستی در کنارم تا حرفهای دلم را رو

در رو برایت بازگو کنم و من بایست هر شب، خسته از گذشت روز، خمیده از

خستگی ها، بی تاب از خمودگی ها و رنجور از بی تابی ها و رنجیده از غریبه

ها بنشینم و برایت سخنان شیرین بنویسم.

هیچ کس نیست که بداند در دلم چه می گذرد. اگر می بینی می نویسم و

می نویسم و به نوشتن ادامه می دهم از آن روست که می دانم تو می

خوانی. می دانم تو هستی و تو می بینی و می شنوی. می دانم که تو در

کنار منی. شاید نه در فاصله ای نزدیک اما لاقل آنقدر که ... . اصلا مهم

نیست. کافی لبخندی از تو و یا حتی گوشه چشمی را در ذهن مرور کنم.

می توانم ساعتها بنویسم و برای همین است که می گویم اینها همه از سر

عاشقی است.

نترس. هنوز دیوانه نشده ام. اما فرصت دارم. برای دیوانگی. برای فرزانگی.

برای جاودانگی.

و من به حضور نزدیکم. و به دیدار. و به کنار. در کنارم باش. حتی اگر از من

دوری. عزیز دل!

دلم طاقت نشستن ندارد وقتی به چشمهایم می نگری

چشمهایم تحمل نگریستن ندارد وقتی مرا می نوازی

روحم پر می کشد وقتی با من سخن می گویی

زبانم هم که بند می آید

تو بگو چه کنم با این همه التهاب که همه از دوست داشتن توست

غزل هایم را فراموش می کنم

از سهراب یا نیما، فروغ یا شهریار چیزی به یاد نمی آورم

فقط باید زمزمه کنم

زیر لب به گونه ای که تو نیز بشنوی

کسی درون من است که از دریچه چشمم به کوچه می نگرد

کسی درون من است

 


 
comment نظرات ()
 
بی کسی خودم....
نویسنده رضا - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧
 

امروز وقتی باز آسمون حال و هوای منو دید و مثل همیشه
 
تصمیم گرفت همراه دل بارونی من بشه و شروع به باریدن کرد
 
سوار ماشین شدم و رفتم جایی که معمولا وقتی آسمون میباره میرم اونجا .
 
وقتی تو ماشین بودم لغزش قطره های بارون روی شیشه و رقص برف
 
پاک کن ها بهم اجازه نداد بفهمم کی رسیدم .....
 
وقتی رسیدم رفتم جایی وایسادم که شهر با تمام زشتی و زیبایش زیر
 
پاهای ناتوانم بود ، تازه اونجا دیدم چه جاده پر پیچ و خمی رو بالا
 
اومدم بدونه اینکه ذره ای از سختی این راه و احساس کنم .
 
وقتی قطره های قشنگ و لطیف بارون به تن تب دارو خسته ام میخورد
 
و با قطره های گرم اشکم یکی می شد انگار دستان نرم و پر مهر
 
مهربون یکتاست اشک دلم رو با محبت تمام پاک می کنه .
 
از اون بالا به پایین جاده دقیق شده بودم که شاید بیایی و تو همراه
 
این لحظه های بی کسیم بشی . ولی هرچی بیشتر دقت می کردم
 
خودمو تنهاتر میدیدم . حتی یه رهگذر هم از این جاده گذر نمی کرد
 
اگر کسی هم میومد یا همون پایین تر به محبوبش می رسید و یا بالاتر
 
کسی در انتظارش بود اونوقت می فهمیدم اونم مال من نبود.
 
یک آن از ترس بی کسی و تنهایی به خود لرزیدم و تازه اونموقع
 
بود که فهمیدم 2 ساعته در انتظار اینکه شاید امروز دیگه بیایی
 
آنجا نشسته ام .
 
ولی امروزم نیامدی و من باز هم در حسرت بی تو بودن .....


دلم گرفت و بر تنهایی خود بیشتر از همیشه گریستم ، آخه نمی دونی
 
چقدر سخته به جای اینکه از سوز سرما به خودت بلرزی از سرمای
 
بی کسی از دنیای تنهاییت بیرون بیای .......
 
نا امید و خسته از اینکه امروزم نیومدی بلند شدم که برم .
 
یک لحظه احساس کردم یکی داره صدام می کنه و بهم می گه آهای فلانی
 
چرا انقدر تنها ؟! نمیخوای منو ببینی ؟
 
همون موقع رو به آسمان کردم وبا تمام وجود در درون خود فریاد زدم
 
ای مهربونترین مهربونا : تو امید تمام لحظه هایم هستی ،
 
اگر تورا نداشتم که وای به تمام زندگیم.........
 
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست

.........


 
comment نظرات ()
 
دروغ تو...
نویسنده رضا - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٧
 

دروغ میگفت.دیگری را دوست میداشت.

بارها گفتم دوستم داری؟گفت:آری

تا دیری خاموش بودم.ولی آخر از پای شکیب افتادم و گفتم:

راست بگو ترا خواهم بخشید آیا دل به دیگری بستی؟

گفت:نه!

فریاد زدم .بگو راستش را هر چه هست ترا خواهم گذشت.....

عاقبت باآرزوی فراوان پیش آمد و گفت:

مرا ببخش..... دیگری را دوست دارم

گفتم:حال که سالها تو بمن دروغ میگفتی این بار هم من بتو دروغ گفتم:

ترا نخواهم بخشید.


 
comment نظرات ()
 
احساس من......
نویسنده رضا - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ فروردین ۱۳۸٧
 

 

رضا

خیلی وقته که دلم واسه خودم تنگه ، احساس می کنم خودمو یه جایی گم کردم نمی دونم کجا، شاید یه جایی توی اتاقم شاید هم یه جایی بین این شهر شلوغ، خیلی وقته که احساس می کنم اون رضا سابق نیستم.انگار یکی جاشو باهام عوض کرده، حالا یکی دیگه شدم یه رضا دیگه ، حالا انگار این خود جدید خیلی سخته ، به آسونی نمی شکنه، یه جایی توی انزوای خودش حل شده تا راه ورود هر غریبه ای رو ببنده،...نمی دونم

راستی اگه کسی نظر خاصی در مورد نوشته های من داشت خوشحال میشم بشنوم

....


 
comment نظرات ()
 
دو سالی که گذشت
نویسنده رضا - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٦
 

سلام، امروز دقیقا دو سال چند روز از آخرین بی‌قراری‌ام که با تو در میان گذاشتم می‌گذرد. امروز دقیقا دو سال از سرنوشت محتوم من می‌گذرد و من دو سال است که چشم بر زمین دوخته‌ام. چشمانم نه از پی چیزی است که از فرار نگاه آسمان خجلت زده شده‌اند.
آهای مردم آسمان‌ها...
من روزمره شده‌ام. من خسته شده‌ام. من فراموش شده‌ام. من فراموش کرده‌ام. من گذشته‌ام را فراموش کرده‌ام. من دیگر یادم نمی‌آید آخرین باری که از آسمان به زمین نگرستیم کی بوده، دیگر خواب ستاره‌ها را نمی‌بینم. دیگر حتی در خواب هم نمی‌بینم که پرواز می‌کنم. راستی این را برای تو نگفته بودم نه؟
دو سال بود که حتی خوابهایم آشفته بود. زبانشان را نمی‌فهمیدم. انگار مال کسی دیگر بودند. اما چند روزی است که انگار اوضاع دوباره تغییر کرده. دوباره انگار صدای چهچه بلبل‌های انارستان را هم می‌شنوم. درست است که زبانشان را دیگر نمی‌فهمم. ولی می‌دانم که دارند با من صحبت می‌کنند.
چند روزی است که گاه‌گاهی که از خواب برمی‌خیزم می‌دانم که کسی در گوشم نجوایی داشته است. می‌دانم که دوباره صدایم کرده‌اند.
به من دروغ نمی‌گوید. احساسم را می‌گویم. درست است که روزها و ماه‌ها و سال‌هاست که با من حرف نمی‌زند. ولی همین که زبان باز کرده می‌دانم که می‌خواهد دوباره همراهیش کنم.
نمی‌دانم دوباره چم شده است. نمی‌دانم چرا دوباره خواستم که برای یکی دیگر درددل کنم. نمی‌دانم امشب چه حسی دوباره در درونم جوانه زده که می‌خواهم از درون خودم بیرون بیایم و فریاد بزنم...
فریاد بزنم، چیزی در درونم موج می‌زند و نمی‌دانم چیست...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده رضا - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ بهمن ۱۳۸٦
 

گفتم شاید یکی نخواد عکس منو ببینه واسه همین لینکشو گذاشتم

برای دیدن عکس من اینجا رو کلیک کن


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده رضا - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦
 

هميشه با بدست آوردن اون كسي كه دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست كه ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميكنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي كردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مكن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي ميكنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي ميكنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي كشيم

مردي مقابل گلفروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري

 بود سفارش دهد تا برايش پست شود.

وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد که روي جدول خيابان نشسته بود و هق هق گريه

 مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : « دختر خوب ، چرا گريه مي کني؟»

دختر در حالي که گريه مي کرد گفت: « مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي

 فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود.» مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا

من براي تو يک شاخه رز قشنگ مي خرم.

وقتي از گلفروشي خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟


دختر دست مرد را گرفت و گفت: «آنجا» و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.


مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت ،طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت ، دسته گل را گرفت و 200 مايل

 رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

- براي شکستن دل يه لحظه وقت کافيه... اما براي اينکه از دلش در بياري شايد هيچ وقت فرصت پيدا نکني...
- مي شه بعضي ها رو مثل اشک از چشمات بندازي.... اما نمي توني جلوي اشکي رو بگيري که با رفتن بعضي ها از چشمات جاري مي شه......

- هميشه غمگين ترين و رنج اور ترين لحظات زندگي ادم توسط همون کسي ساخته مي شه که شيرين ترين و به ياد موندني ترين لحظات رو براي ادم ساخته...

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده رضا - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦
 

 مشغول روياهايم بودم..

تنهاي تنها در روياهايم.......

صدايي شنيدم..صدا واضح نبود...در خيالات ساده گونه ام با خود پنداشتم كه شايد صداي توست.......

صدا هر لحضه نزديكتر ميشد ولي...

ولي من شك كردم....... اضطراب و دلهره مرا فرا داشت......

صداي تو نبود...........

فاصله ها مرا صدا ميزدند.........

مرا فراخواندند به سوي خويش.......

فهميدم كه بايد روياهايم را كمي قيچي كنم........

شايد اينگونه با فاصله ها راحت تر كنار مي آمدم....

تمام روياهايم را قيچي كردم جز تكه اي از ان را......

ان تكه از روياهايم متعلق به تو بود........

متعلق به روزهايت....متعلق به لحضه هايت.....

متعلق به تمام لحضه هايي كه تو در ان ها حضور داشتي ....

ولي هرگز نفهميدي كه در كجا حضور داري و خانه ات كجاست..........

ان جا قلب من بود كه در روياهايم ان را به تو امانت سپرده بودم

زيباترين من ...... من از تو دلگير نيستم.... دل گيري من از چيز ديگريست..

چي؟ ميخواهي بداني از چيست؟ باشد....پس بشنو:

من از خودم دلگيرم كه صداي فاصله ها را با آن همه زشتي با صداي تو اشتباه گرفتم.......

اخر ميداني چيست؟ از بس صدايت را نشنيدم ديگر دارم فراموشش ميكنم

قبلا هم گفته ام و باز نيز ميگويم ........

ميگويم كه: من در پي صدايي آواره شدم......

من صدايت را مشق ميكنم..........

حتي اگر در روياهايم شانه هاي مهربانت را در كنار خود احساس نكنم.......

ميخواستم چيزي بگويم ولي ان را قورت دادم.......

شايد در فرصتي ديگر.......

ولي مطمين باش كه ميگويم آن را كه نتوانستم به تو بگويم هرگز

ميگويم..........

اگر جرات شنيدنش را داشته باشي.....


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده رضا - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦
 
یه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ،ترس تموم وجودم و برداشت که

شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم.

حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از

تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست، اون خودشو وقف

مرداب کرده


 
comment نظرات ()